قسمت هفتم (داستان اول)
:اونجا چه خبره !؟
يه چيزي مشكوك مي زد ! نمي دونم چي ها ... ولي يه چيزي مشكوك مي زد ! رفتم جلو ! هيچ خبري نبود ! رفتم تو مغازه! همه چيز مثل هر روز بود . كارم رو شروع كردم .
ساني : هي پيرمرد ! دير كردي !
:ببخشيد ! ديشب خوب نخوابيدم .
ساني : اشكال نداره ...
رفتم كارهاي هر روزم رو كردم . ساعت نزديكاي 9 شد ! ساني در مغازه رو باز كرد . بعد از 5 دقيقه دو نفر اومدن تو.
رفتن طرف ساني و يه چيزايي ازش پرسيدن ! ساني هم با دست منو نشون داد . يكي از اون مردا اومد طرفم !
مرد : سلام آقا ...
: سلام پسرم .
مرد : شما هموني هستي كه هر روز از يه نونوايي نون مي گيري !؟
: بله خودم هستم ...
مرد: افسر پليس هستم !
يه كارت از تو جيبش در آورد و نشونم داد !
پليس : مي شه چند دقيقه وقتتون رو بگيرم !؟!
: بفرماييد .
پليس : شما معمولا هر روز كي ها مي رفتين از نونوا نون مي گرفتين !؟
: هر روز صبح ساعت 6 !! ولي امروزا چون مي رم سر كار ديگه نمي رم نون بگرم ! واسه چي مي پرسين !؟
پليس : چقد با اون نونوا رابطه داشتين ؟!
: زياد باهاش رابطه نداشتم ! فقط در حد نون گرفتن ! همين !
پليس: تو اين چند روز چي ؟! هيچ صحبتي باهاش نكردين ؟!
: راستش رو بخواي انگار پدر و مادرش اونو گم كرده بودن و دنبالش مي گشتن ! من هم فهميدم كه ايشون پسر اونايه ! مي خواستم بهشون بگم ! ولي اون اومد بهم گفت بهشون نگم كه منو مي شناسن !
پليس : نگفت واسه چي ؟!
: نه ! گفت نپرس واسه چي !
پليس : پدر و مادر كجان !؟
: نيه آدرسي ازشون دارم ... بفرمايين ! ... هميشه ساعت 9 اينجا بودن! نمي دونم چرا امروز پيداشون نشده !
هر حرفي كه مي زدم تو يه دفترچه يادداشت مي كرد !
پليس : كه اينطور ! شما بايد با ما بياين !
: واسه چي ؟! مگه اتفاقي افتاده!؟

(ببخشید اگه زشت شده ! عجله ای کشیدم نشد دیگه)
مرد جوابي بهم نداد ! فقط يه دست بهم گفت كه دنبالش بيام ! منم رفتم دنبالش !
سوار يه مايشن شديم ! نفهميدم كجا مي ريم ! خيلي از كافي شاپ دور شديم ! از شهر هم خارج شديم !
يه دفعه ماشين واستاد !
پليس: اگه مي شه پياده شين !
پياده شدم !رفتيم طرف يه خونه اي ! همه جا ساكت بود و مگس هم بال نمي زد ! وارد يه اتلاقي شديم !
:واي ....
پليس : اين آقا رو ميشناسين !؟
خوده نونوايه بود ! يه علمه خون كنارش ريخته بود ... صرتش به طرز وحشتناكي داغون شده بود ! نمي شد خوب تشخيصش داد !

لینک با کیفیت(حتما برین) : اینجا
!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟: وايييييييييييييييييييي.....
صدايه يه خانمي اومد .
!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!: پسرم ... پسرم كجاست !؟
مادر نونوا بود . اومد تو اتاق ! تا جنازه رو ديد جيغ زد !
!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟: اين نمي تونه پسر من باشه ! پسر من زنده ي ! پسر من زنده ي !
عين شير آب گريه مي كرد !
پليس : خانم ! خودتون رو كنترل كنين !
ادامه دارد ... (ببخشيد يه كم طولاني شد قسمت)
راستي !!!!!!!!!!!! دوستان و عزيزان و گراميان اگه مي شه نظرتون رو در اين مورد اعلام كنين كه داستان هام رو به صورت مصور ادامه بدم و همينجوري بدون عكس ؟؟!؟!
______________________________________________________________
نگارده شده توسط آقا/خانم پیرمرد مست
در ساعت 19:15 و تاريخ دوشنبه بیست و سوم مهر 1386